عاشقانه ها... روزهاي خوب عاشقي
گاهی وقتها دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم!پر انرژی...با خنده هایی که از ته دلن...گریه هایی که با دلیلن...با اون شخصیتی که جلوی هیچکی نمیشکنه و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم.... خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!! من عصبانی بودم برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و مــــــــــن پا فشاری می کردم ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ... ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ حق دارند این چشم ها... شاید ندانی که آمدنت بهانه ای شد برای تپیدن قلبی که بی قرار ایستادن بود دیـوار هم که باشی "ترک" بـرمیداری..... وَقتی سـر بـه شـانه ات داشته باشـند و بـه "حسابت" نیـاورند حالا كه رفته اي ساعتها به اين ميانديشم... كه چرا زنده ام هنوز؟ مگر نگفته بودم كه بي تو ميميرم؟ خدا يادش رفته است مرا بكشد يا تو قرار است برگردي!!!!!!!! عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد! زیبا بود امّا اما شوخی بود! ... حالا. . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .! تمام این تنهایی تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است! نبود...پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد فقط چند قدم مانده بود برسم به « تو » اگر این خواب ادامه داشت خاطرمان باشد که به یاد هم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم ان غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود....!!شبیه به عشق تو به افتادن من در خیابان خندیدی و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده ات نشوند... به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم تلخي الکل به جون ميخرم فقط بخاطر اينکه موقع خوردنش بگم: ميزنم به سلامتي کسي که هيچ وقت نفهميد چقدر دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دارم... تو که ميدانستي با چه اشتياقي…خودم را قسمت ميکنم پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردي…براي خداحافظي …خيلي دير بود…خيلي دير.... مگـر قـراري کـه باتــــو داشتم و هـرگـز نيـامـدي.. کـه بيـدار شـوم تـو را بـخواهـم و خـودم را در آغـوش ديـگري بيـابم...! در واهمه بـه يکـي کـه دسـت مي دهـي مـي دانـي کـه ديـر يـا زود از دسـتش مـي دهي !...
گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند ميگيرد.... گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش... دلــــــي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... بي تو من پياده اي که نفسهاشو مي شماره با تو من چراغ مهتاب که شبا دنيا رو داره بي تو فانوسي شکسته که تو کلبه جا نداره تو پري آسموني?تو عزيزي مهربوني قلبمو به تو سپردم? کاش منو قابل بدوني با تو من مثل يه رودم? ميره تا دريا وجودم تا نبودي من نبودم?نمي دونم که کي بودم دل غصه رو شکستي?لب شکوفه ها رو بستي تا توي دلم نشستي?به دلامون حلقه بستي تو شدي تمام هستي?تا که هستم و تو هستي ، شنيدن نـداره توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن ديگه هيچ شاپرکي ، حس پريدن نداره دستاي نجيب باغچه ، خيلي وقته خاليه … از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره بذا باد بياد ، تموم دنيا زير و رو بشه قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره خيلي وقته ، قصه ي اسب سفيد ، کهنه شده وقتي که آخر جادهها رسيدن نداره نقض قانون آدم بزرگا جـُرمه ، عزيزم چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره... پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادویی طلایی گران قیمتش را خراب کرده. مخارجش زیاد بود و هزینه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پیچ شده را به او داد از رفتار تندش پشیمان شد . جعبه را باز کرد اما وقتی چیزی درون آن نیافت با عصبانیت گفت ، هنوز نمی دانی وقتی هدیه ای به کسی میدهی انتظار دارد که چیزی درون آن باشد اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نیست پر از بوسه های من است
اگرهنوز هم...
خیره می شوند به دوردست ها.... این چشمهاپشت سر مسافرشان آب ریخته اند.....


گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد...بد شد...
رد شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...
آه شد...دور شد...گم شد


بازم سرش رو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی؛ انگشت کوچیکه عشق مهربون و وفادار من نیستی

دختر: به همین زودی عوضی؟ میدونستم اینقدر پستی.
واسه همین با 3 تا از دوستات بودم ...!!!
پسر:من فیلمو گفتم...
دختر:اه ببخشید شوخی کردم.
پسر:خفه شو![]()
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم
پیرزن قبول کرد
...
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام![]()
![]()
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم
داری آب میشی میمیری ،اینو از همه شنیدم
از دلم نمیری عمرم، نفسهامی که هنوزی
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
خاطراتمو نگه دار اما دستهامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمهات گریه میکرد
گریه میکرد


بـي قـرار هيـچ قـراري نبـوده ام
.
واي از نـيمـه شبـي

باران و تگرگ را به چشمم ديدم / افتادن برگ را به چشمم ديدم
نبودن و بودن تو / من سختي مرگ را به چشمم ديدم . . .
دنـياي ِ غـريبـي ست ...

گاهــــــي دلم براي خودم تنگ ميشود...
![]()
با تو من مثل ستاره که رو بال شب سواره


![]()
| Design By : Night Skin |




