تبليغاتX
عاشقانه ها... روزهاي خوب عاشقي


عاشقانه ها... روزهاي خوب عاشقي



گاهی وقتها دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم!پر انرژی...با خنده هایی که از ته دلن...گریه هایی که با دلیلن...با اون شخصیتی که جلوی هیچکی نمیشکنه و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم....

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 17:19 توسط رزیتا| |

هـــر جـــا کـــه مــی بینـــم نـــوشتـــه اســـت : " خـــواستـــن تــوانــستـــن است " آتــــش مـــی گیــــرم !
یعنــــی تــــو نخـــواستـــی کـــه نشـــد !
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 10:4 توسط رزیتا| |

مبهـوت يك شـِكست ، مغلوب يك اتِفاق
مصلوب يك عــِشق ، مفعول يك تاوان
خـُرده هايـَش را باد دارد ميبـَرد
و او فقـط خاطراتـَش را مُحكم بَغل گـِرفته
بيـا آخرين شاهكارت را بيبين
مـُجسمه اي ساخـته اي به نـام
" مـَــــــــــــــــــــــــــــــــن "
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:36 توسط رزیتا| |

خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!!

من عصبانی بودم برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و

مــــــــــن پا فشاری می کردم

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 18:27 توسط رزیتا| |

ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ... ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺳﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮑﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 18:25 توسط رزیتا| |

حق دارند این چشم ها...
اگرهنوز هم...
خیره می شوند به دوردست ها.... این چشمهاپشت سر مسافرشان آب ریخته اند.....

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 23:37 توسط رزیتا| |

شاید ندانی که آمدنت بهانه ای شد برای تپیدن قلبی که بی قرار ایستادن بود

دیـوار هم که باشی "ترک" بـرمیداری..... وَقتی سـر بـه شـانه ات داشته باشـند و بـه "حسابت" نیـاورند

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:53 توسط رزیتا| |

حالا كه رفته اي ساعتها به اين مي‌انديشم...

 كه چرا زنده ام هنوز؟ مگر نگفته بودم كه بي تو مي‌ميرم؟

 خدا يادش رفته است مرا بكشد يا تو قرار است برگردي!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:30 توسط رزیتا| |

عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!

زیبا بود

امّا

اما شوخی بود!

... حالا. . .

تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .!

تمام این تنهایی

تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:36 توسط رزیتا| |

من نميدوونم اينجا وبلاگه يا سايت دوست يابي هركي مياد نظر بده يه پيشنهادم آخرش ميده لطفا نظرات خصوصيتونم نگه داريد واسه خودتون قابل توجه اونايي هم كه ميخوان بيشتر در مورد من بدونن بهتره يه زحمت به خودشون بدن اطلاعات پروفايلم و بخونن بيشتر از اون فكر نمي كنم نياز باشه بدونن ممنون
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 13:39 توسط رزیتا| |

نبود...پیدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...
گرم شد...عشق شد...یار شد...تار شد...بد شد...
رد شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...
آه شد...دور شد...گم شد

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:48 توسط رزیتا| |

فقط چند قدم مانده بود برسم به « تو » اگر این خواب ادامه داشت

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:47 توسط رزیتا| |

تو همیشه شلخته ای با آمدنت دلم را به هم ریختی با رفتنت ذهنم را...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 11:6 توسط رزیتا| |

خاطرمان باشد که به یاد هم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم ان غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود....!!شبیه به عشق.

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:20 توسط رزیتا| |

تو به افتادن من در خیابان خندیدی و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده ات نشوند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:9 توسط رزیتا| |

به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته
بازم سرش رو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی؛ انگشت کوچیکه عشق مهربون و وفادار من نیستی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:6 توسط رزیتا| |

پسر به دختر: دیگه تموم شد!
دختر: به همین زودی عوضی؟ میدونستم اینقدر پستی.
واسه همین با 3 تا از دوستات بودم ...!!!
پسر:من فیلمو گفتم...
دختر:اه ببخشید شوخی کردم.
پسر:خفه شو

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:54 توسط رزیتا| |

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم

پیرزن قبول کرد
...
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:17 توسط رزیتا| |

 

به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم


به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشمامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی


تو رو محز لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی


من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیموندم
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم


اگه گفتم برو خوبم،واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی میمیری ،اینو از همه شنیدم


دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم، نفسهامی که هنوزی
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستهامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمهات گریه میکرد
گریه میکرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:2 توسط رزیتا| |

  • دختر جوانی چند روز مونده به عروسیش آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت. چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت : «من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم.»
  •  
  • نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 11:33 توسط رزیتا| |

    به تو حسوديم مي شود چقدر خوب دستانت را به فاصله عادت داده اي پاهايت را به رفتن هاي دور لب هايت را به سکوت و خاطره هايت را به فراموشي به تو حسوديم مي شود?

    تلخي الکل به جون ميخرم فقط بخاطر اينکه موقع خوردنش بگم: ميزنم به سلامتي کسي که هيچ وقت نفهميد چقدر دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دارم... تو که ميدانستي با چه اشتياقي…خودم را قسمت ميکنم پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردي…براي خداحافظي …خيلي دير بود…خيلي دير....

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 9:29 توسط رزیتا| |

    نداشتن تو يعني اينکه ديگري تو را دارد، نمي دانم نداشتن ات سخت تر است يا تحمل اينکه ديگري تو را داشته باشد...


    بـي قـرار هيـچ قـراري نبـوده ام

    مگـر

    قـراري کـه باتــــو داشتم و

    هـرگـز نيـامـدي..

    .

    نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 18:33 توسط رزیتا| |


    واي از نـيمـه شبـي

    کـه بيـدار شـوم

    تـو را بـخواهـم

    و خـودم را در آغـوش ديـگري بيـابم...!

     

    نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 18:8 توسط رزیتا| |


    باران و تگرگ را به چشمم ديدم / افتادن برگ را به چشمم ديدم

    در واهمه 
    نبودن و بودن تو / من سختي مرگ را به چشمم ديدم . . .


    دنـياي ِ غـريبـي ست ...

    بـه يکـي کـه دسـت مي دهـي

    مـي دانـي کـه ديـر يـا زود

    از دسـتش مـي دهي !...


    نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 18:4 توسط رزیتا| |

  • به اخر خط رسیده بودم...باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم...خیلی عصبانی بودم...گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن...گفتم مرگ و زندگی دست خداست...گفت:دیدی دوستم نداری...خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو زدم...وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم اروم زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟ 
  • نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:17 توسط رزیتا| |


     گاهــــــي دلم براي خودم تنگ ميشود...

    گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

    گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....

    گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

    گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند ميگيرد....

    گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش...

    دلــــــي نبود تا تنگ شود...

    تا خسته شود...

    نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 12:14 توسط رزیتا| |

    دوستای گلم شرمنده یه مدت نبودم و براتون آپ نکردم آخه درگیره امتحانام و انتخاب واحد دانشگام بودم از این به بعد سعی می کنم زودتر بیام بازم شرمندهههههههههههه
    نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:39 توسط رزیتا| |


    با تو من مثل ستاره که رو بال شب سواره

     

    بي تو من پياده اي که نفسهاشو مي شماره

     

    با تو من چراغ مهتاب که شبا دنيا رو داره

     

    بي تو فانوسي شکسته که تو کلبه جا نداره

     

    تو پري آسموني?تو عزيزي مهربوني

     

    قلبمو به تو سپردم? کاش منو قابل بدوني

     

    با تو من مثل يه رودم? ميره تا دريا وجودم

     

    تا نبودي من نبودم?نمي دونم که کي بودم

     

    دل غصه رو شکستي?لب شکوفه ها رو بستي

     

    تا توي دلم نشستي?به دلامون حلقه بستي

     

    تو شدي تمام هستي?تا که هستم و تو هستي


    نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 11:19 توسط رزیتا| |

     صداي سکوت لحظه ها

    ، شنيدن نـداره توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن ديگه هيچ شاپرکي

     ، حس پريدن نداره دستاي نجيب باغچه ، خيلي وقته خاليه …

     از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره بذا باد بياد

    ، تموم دنيا زير و رو بشه قلباي آهني که

     ، ديگه تپيدن نداره خيلي وقته ، قصه ي اسب سفيد ، کهنه شده

     وقتي که آخر جاده‌ها رسيدن نداره نقض قانون آدم‌ بزرگا جـُرمه ، عزيزم چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره...

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 11:14 توسط رزیتا| |

    پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادویی طلایی گران قیمتش را خراب کرده. مخارجش زیاد بود و هزینه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پیچ شده را به او داد از رفتار تندش پشیمان شد . جعبه را باز کرد اما وقتی چیزی درون آن نیافت با عصبانیت گفت ، هنوز نمی دانی وقتی هدیه ای به کسی میدهی انتظار دارد که چیزی درون آن باشد اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نیست پر از بوسه های من است

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 11:6 توسط رزیتا| |


    Design By : Night Skin